نشستم پشت میزم و خیره شدم به چراغ!
انگار که صد ساله نور ندیدم
آخیش چشمام داره باز میشه کم کم
از این چند شبم متنفرم, انگار همه بدبختیای زندگیم مرور شد واسم , انگار که نه واقعا مرور شد !
یادت میاد؟؟؟ سیگار پشته سیگار از بدبختیا ....
آخ ...بعده یک سال بازم باید هنوز ار درده قبل بسوزم ؟!!!
هزار دفعه گفتم بسه ... هم واسه من هم واسه تو
منه بدبخت تو رو هم بدبخت کردم,صدبار قسم خوردم برنگردم
ولی مگه میشه؟؟؟ .....
نمیشه ! تو خاکمی , واسه تو دائم الوضو ام , تو نمازمی !
واسه توهه که اینقدر پرپر زدم , ببین روزی رو که جنازمو واست اوردن ...

+
نوشته شده در جمعه 18 آذر1390 0:37 توسط نیما
|
می روم بخوایم ...
فقط خدایا ، خیلی خسته ام ، می شود بیدارم نکنی ؟!!؟

+
نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1390 7:3 توسط نیما
|
پریشونم و داغونتر از همیشه ! حتی داغونتر از چند روز پیش!شدم مثه کسی که داره از پرتگاه پرت میشه تو یه دره
و همه نگاهش به دستای تو هه که کمکش کنی
وقتی میرسه بهت با یه لگد پرتش میکنی
مثله بیچاره های بهت زده نمیدونه از لگدی که از تو خورده بسوزه
یا از کسی که پرتش کرده
یا چنگ بزنه به هر چیزی که اطرافشه تا نره ته دره!
نازه شصتت ....

+
نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1390 4:16 توسط نیما
|
چه سخت است تماشای پنجره ها در انتظار باران... در انتظار تو ...
بی تو...
+
نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1390 0:33 توسط نیما
|

گوشه تختم نشسته ام و زانوهایم را بغل کرده ام
به جای خالی تو خیره شده ام!
سیاوش داره میخونه .. , دارم یخ میزنم بی تو تا فرصت هست آخه برگرد !
سرم داره سنگینی میکنه رو بدنم!!
یه سرگیژه کوچیک غلغلکم میده که یه سیگار برسونم..
اصلا حاله تکون خوردن ندارم
تو همون حال چشمامو میبندمو چشماتو میبینم !
خوب خیره میشم به چشمات , اونقدر که بتونم دنیا رو ببینم از توش !
هیس ... !
انگار صدایی را میشنوم ...
آره یه صدایی از دور میآد ...؟!!
ولی خیلی دوره ...!
شاید از پشت اقیانوس چشمات!
سعی میکنم بفهمم چی میگه !
چشم تیز میکنم شاید چیزی ببینم , ولی از پشت این مه چیزی پیدا نیست !
فقط پژواک صدایی در گوشم تکرار میشود که میگوید :
نترس.....
فریاد میزنم میترسه !
جواب میده :
نترس ...
میگم راهم از اینجا معلوم نیست, از آخرش میترسم !
جواب میده :
نترس...
نترس..
نترس!
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390 0:57 توسط نیما
|
همین امروز که شبح تنهایی چنین هولناک
به من حمله کرده این غرور سهمگین را کنار بگذار …
به من بگو که میتوانی خدا را بیاوری پشت این پنجره ، مال خودم باشد …!
بگو قدرتش را داری از این
نقاشی مسخرهی زندگی ، دردهای قهوه ای را پاک کنی …
بگو میتوانی کابوسم را
خواب کنی و دلهرهام را رام …
همین یکبار را بگو “هستم آرام بخواب” …
عادت کردهای کم نیاورم …
فقط همین امروز
را بگذار از این تشویش و تنهایی بترسم …
از این قوانین دردآور روزگار زخم
بشوم …
روحم درد بکند …
همین امروز که فکر میکنم الان است دلم
بترکد ، مغزم متلاشی شود از فکر …
درست همین وقتها لبخند تو کافیست تا رنگ
ببازد هر چه سیاهیست…
نمیدانم چرا همیشه در سیر افکارم به چشمانت که میرسم فقط میتونم گریه کنم !
فقط امروز بیخیال فلسفه و عرفان و منطق و محاسبه
، توهم کار و زندگی نداشته باش …
درست همین لحظه ، قانون و
فاصله را به رخم نکش …
میداتم به اندازه آسمان تفاوت داریم ولی اختلافاتمان زا بهانه نکن …
بغلم کن …
دستت را حایل کن ،
بگذار کمر صاف کنم زیر این آوار …
مُردم ازاین بی لطافتی ِ غریب ، فقط کمی
نوازشم کن!
فقط کمی....!
بیا موهایت را ببافم و برایم بگو این تنهاییه گسترده ی من ،فقط شوخی کوتاه خدا بود …

+
نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390 0:0 توسط نیما
|